تبلیغات
سعید کربلایی&حرف های مگو


چند وقتی است هوای نوشتن یک عقیده در ذهنم جاریست. اگر جملات شیرین بیاید امشب خواهم نوشت.
یکی بود یکی نبود؛ قصه مون قصه ی پر غصه ی نون شبه. زیر دنیای کبود آدم های زیادی بودند که هر کدومشون مشغول یه کاری بودند.
صدای ماشینش رو از دور هم میشد شنید که داشت نزدیک و نزدیکتر میشد. ساعت 9 شب بود و پلاستیک رو برداشتم و رفتم دم در. از کنارم که رد شد پلاستیک رو دادم دستش و بی معطلی انداخت بالای ماشین. شاید نمی خواست زیاد نگاهش کنم،  از سنش می شد فهمید که چند سر عائله داره. هرشب میاد و بیشترین چیزی که می تونم از این دنیا بهش بدم یه پلاستیک آشغاله. درس هام رو خونده بودم و کم کم میرفتم که بخوابم. هر چند مثل هر شب بازم سعی کرده بود صدای باز شدن درشون رو کسی نفهمه و آروم بره بیرون، اما من بازم فهمیدم و سریع رفتم پشت پنجره که نگاهش کنم و ببینم بازم سر کوچه چادرش رو درمیاره. مثل خیلی از شبها چادرش رو چلوند تو کیفش و رفت. مامانم می گه نرگس فقط همین یه بابای مریض رو داره اما من گاهی دیدم که آخر شبها با یه آدم هایی که دیده نمیشن و تو ماشینشون نشستن خداحافظی می کنه و میاد سمت خونه، اما دیگه چادرش رو درنمیاره تا سرش کنه، آخه همه خوابن. ساعت 2 نصف شبه و نمی دونم چرا هر چی زور می زنم که بخوابم، خوابم نمیبره. سر شب بابام که اومد خونه، مامان از تو چشمهاش خوند که هنوز جیبهاش خالیه. دیگه حال و حوصله نفرین کردنم نداشت. چند روزه که گاهی زیر لبش یه چیزهایی می گفت، به صاحب کار بابا. بابا هم دیگه حالی براش نمونده بود که بگه امروز چقدر بهش رو انداخته تا دستمزدش رو بگیره. روزهای قبل می گفت که یارو گفته شرایط همینه که هست، اگه نمی خواین برید یه جای دیگه کار کنید. بچه که بودم وقتی خونه پدر بزرگم می رفتم و گاهی ناز می کردم و غذا نمی خوردم به مامانم می گفت بهش غذا بدین، بچه که نمی تونه با شکم گرسنه بخوابه. هنوز صدای آژیر ماشین زباله میاد، شاید اون بتونه من رو به خواب ببره. ( آره داداش، قصه ی همه ی آدمها همینه، قصه ی پر غصه ی نون شب، حالا هر کی یه جورش )

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت 1392 توسط سعید کربلایی | نظرات ()


Blog Skin

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی